تبليغاتX
سیمای زنی در دوردست!

سیمای زنی در دوردست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 20:41  توسط آذر  | 

بسم رب الشهدا و الصدیقین.

سلام. بعد ازیه عالمه وقت، تونستم دوباره بیام و سر بزنم. اونم با چه وضعیتی! تو کافی نتم و همسر جان کنارم نشسته و بچه رو نگه داشته تا من کارمو انجام بدم! قبل از عید اثاث کشی داشتیم و خونه ی جدید، هنوز تلفنش مشکل داره و از طرف دیگه، اینقدر سرگرم و مشغول علی کوچولو بودم که اصلا فرصت نمی شد سر بزنم؛ تو این مدت، دلم خیلی برا فضای نت و وبلاگ خودم و بقیه تنگ شده بود، اما چیزی که منو از تو خونه کند وبا همه ی گرفتاریا و دردسرا کشوند کافی نت و دلیل گذاشتن پست جدید تو وبلاگی که علیرغم پرمخاطب بودن، دیگه کرکره ش پائین کشیده شده بود، جریان بمب گذاری حسینیه ی سیدالشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال و شهادت و مجروحیت تعداد زیادی از بر و بچ کانون بود. کانونی که تو چندسال اخیر، با برنامه های متفاوت و اخلاص عجیب غریب بچه هاش، مسیر خیلی از زندگیا، از جمله زندگی خود منو تغییر داده و هنوز که هنوزه، مدیونشم. خیلی دوس داشتم از همین جا، به عنوان یه عضو خیلی خیلی کوچیک، عروج ملکوتی و هجرت خونین و وصال زیبا و مظلومانه ی یارانمون رو تبریک و تسلیت و تولد پرشکوه کانون فرهنگی رهپویان وصال رو تبریک بگم؛ بی شک هر آنچه بر خون شهید استوار است، جاودانه خواهد شد.

حالا هی مصاحبه کنن و بگن بمب گذاری نبوده و زودپز همسایه ترکیده؛ کتمان حقیقت، حقیقت رو تغییر نمیده و از ارزشش کم نمی کنه. تا ابد، از یاران پرکشیده مون با عنوان"شهید" یاد می کنیم و مجروحان این حادثه رو به عنوان"جانباز" می شناسیم و یادشونو همیشه در دلهامون زنده نگه می داریم؛ برام خیلی قشنگ بود وقتی همسر جان که برا کمک رفته بود بیمارستان، از نوجوون هفده ساله ای تعریف می کرد که با وجود نابینا شدن هر دو چشمش، روحیه ش عالی بوده و از شباهت ناچیز خودش با حضرت عباس(ع) یاد می کرده...

حادثه ای پیش اومد. خونی ریخته شد. عده ای مظلومانه پرپر شدند. عده ای تا آخر عمر ناتوان ماندند. باشد که به خود بیائیم........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:19  توسط آذر  | 

...یادم باشه که "با هم بودن"، یه قاعده ی کلی و خدشه ناپذیر نیست؛ بلکه یه فرصت گرانبهاست که باید قدرشو دونست و از لحظه لحظه ش استفاده کرد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 17:32  توسط آذر  | 

من همسر جان رو دوس دارم!!!!!

اینو دیشب کشف کردم! بعد از 24 روز صبح تا شب و شب تا صبح، سر و کله زدن با یه انچوچک خوشمزه و البته پر دردسر، دیشب تازه به صرافت افتادم که این مرد مهربون و صبور و لبخند به لبی که روزی چند سری برا مامی کردن و دارو دادن و خوابوندن و شیر خوروندن بچه، سرش جیغ جیغ می کنم و نزدیک به یه ماهه که یه فنجون چای هم جلوش نذاشتم و بیست و چار ساعته با یه بلوزشلوار گل گشاد و موهای مدل پریشون، جلوش می گردم و همش دستور می دم و ازش طلبکارم، همسر جانه!

24 روزه که تو یه هپروت عجیب غریب معلقم! مثه یه حباب تو دنیایی از احساسات رنگ و وارنگ: بهت و ناباوری؛ شادی و خوشحالی؛ اندوه و عشق؛ اضطراب و نگرانی؛ حسرت و کمبود محبت؛ اشتیاق و رضایت و....

مادر شدن خیلی حس غریبیه! انگار از یه دنیا پرت می شی به یه سیاره ی متفاوت و ناشناخته! بعضی حالات و رفتارات، حتی برا خودتم عجیب و تازه س! حس می کنی هیشکی حال و هواتو نمی فهمه و عین جوگیرا، همش دلت می خواد با جوجه کوچولوت تنها باشی. به طرز وحشتناکی با انگیزه می شی! دیگه هر روز صبح، ساعتها تو تخت غلت نمی زنی و به سقف خیره نمی شی؛ مدتها زیر دوش آب، به حرفا و آدما و اتفاقا فکر نمی کنی؛ از الکی پیاده روها و پاساژا رو گز نمی کنی؛ چون نه تنها وقتشو نداری که اصولا دلت برا یه فندق گرد و تپلی که تو گهواره ش انتظارتو می کشه، یه ذره می شه!

خلاصه که همه چی به طرز عجیب و جذابی قاطی پاطیه و من، هم شارژم، هم شاکرم و هم دلواپس و نگران! چه زود سه هفته از به دنیا اومدنش گذشت! دیگه وقتشه خودمو جمع و جور کنم!

راستی بهار نزدیکه!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:30  توسط آذر  | 

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال

بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی

شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست؟

چون مرگ، ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق، ای سرشت من، ای سرنوشت من!

تقدیر من غم تو و تغییر تو محال...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:38  توسط آذر  | 

                  

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:40  توسط آذر  | 

خوشا به حال لک لک ها، که خوابشون واو نداره

خوشا به حال لک لک ها، که عشقشون قاف نداره

خوشا به حال لک لک ها، که مرگشون گاف نداره

خوشا به حال لک لک ها که لک لک اند...

مرحوم حسین پناهی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1:14  توسط آذر  | 

همسرجان چندتا لغت اختراع کرده و چندجور شیرین کاری داره که هر وقت برام می گه و انجام می ده، غش و ضعف می رم:

-جوجه شدن: چشاشو می بنده و کله شو مثه کسی که سردشه، تکون می ده و جیر جیر می کنه!

-صدای سوسک درآوردن:ایائ ءآوئ ءویا!

-صدای مورچه درآوردن: می.می!

-خوندن شعر: بچه بودم. نفهم بودم. جیم بودم زمکتب!

-زوز زدن: یعنی ریز ریز غر زدن و بهونه گرفتن!

-دلم میجوزه: یعنی دلم خیلی می سوزه!

-پیام سلامتی: درسته خیاریم ولی مغز آدم داریم بابا:

این آخری رو که می گه، دیگه من ذوق مرگ میشم!

 

*زیاد به مغزتون فشار نیارید. خودمم ربط تاپیک رو با مطلب نفهمیدم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:0  توسط آذر  | 

بالاخره دانشگاه هم تموم شد؛ این ترم هم در کمال ناباوری، تو یه چشم به هم زدن، الکی الکی گذشت و این قصه هم به سر رسید! البته که من از اون دانشجو بی خیالا بودم که سر کلاسایی که به مذاقم خوش نمیومد، تا4-5 جلسه هم غیبت می کردم و یکی - دوبار هم با حذف شدن یا تهدید به حذف، تاوانشو دادم و حالم جا اومده؛ یا بوده واحدهای عملی ای که تا شب ژوژمان، براشون هیچ برنامه ای نداشتم و با ذهن خالی، دس به دامن مدادرنگ و اکرلیک و پاستل شدم و فردا صبحش، با دیدن کارای قشنگ و وقت گیر شیما فضول و نازنین چلم و مینا پنگول و سارا گل من گلی، که از استعداد و خلاقیت، هیچ بویی نبردن ولی خدای اراده هستن، کلی از خودم وارفتم! ولی به هر حال مسلمه که این چند سال، از بهترین سالا و طلایی ترین فرصتای زندگیم بوده برا رشد و یادگیری که خب، گاهی قدرشو دونستم و حواسم جمع بوده، گاهی هم تو هپروت بودم و بی خیالی طی کردم!

دلم برا رفقام تنگ میشه؛ بچه شهرستانیای پاک و ساده ای که حتی موذی بازیاشونم، تابلو و بامزه بود:"نگار" که همیشه مهربون و ملایم و سرشار از آرامش بود و بچه ی مسجدسلیمان؛" فرزانه" که وجودش، سراسر انرژی مثبت و خوش بینی بود و اهل اصفهان؛" فاطمه" با اون نگاهش که عین نگاه یه سنجاب، شیطون و بی قرار بود و بچه ی کرمان؛ "پژواک" که انگیزه و پشتکارش، همیشه برام قشنگ و قابل تحسین بود؛"مینا" که مشهدی بود و من همیشه تو کف برنامه ریزی دقیق این بشر بودم بس که همه چیزش به جا بود: از تفریح و آرایشگاه و خرید و رفقا گرفته تا درس و تحویل کار و مطالعه ی جدی و وب گردی و هزار و یک کوفت زهرمار دیگه!

و البته.......اساتیدم! آقای "مرشدزاده" که همیشه محو اعتماد به نفس و انرژی و تیپ و حاضرجوابیش بودم و هیچ وقت هم سر کلاساش حاضر نمی شدم؛ آقای "فتحی" که کلاساش آرامش قشنگی داشت و تو قید و بند سرفصل نبود و دستتو حسابی برا استفاده از ابتکار و خلاقیت شخصی، باز میذاشت؛ خانوم "برهمند" فندقی و بندانگشتی که نمره ی زیبا قشنگش، هنوز که هنوزه تو کارنامه م می درخشه؛ "استاد آقا" که خدائیش فیلمی بود برا خودش و کلیه ی اساتید شاسکولی که همه و همه، دست به دست هم، سعی در انبساط خاطر دانشجویان زرنگ و فعال و منضبط داشتند: حالا یکی با تلفظ اصطلاحات هنری به لهجه ی دارقوزآبادی، یکی با شلخته پلختگی ش، یکی با رفت و آمدش به دانشگاه با وانت بار، یکی با حرف زدنش به سبک سرزمین خرگوشها و.... به هر حال اینم دوره ای بود برا خودش!

در اینجا، جا داره از همسر صبور و بردبارم که خیلی وقتا با نبودنا و غذا نپختنا و نامرتبی خونه و ریخت و پاش وسایل و فلج شدنش با کاتر و قیچی و پیداشدن تراشه ی مدادرنگی تو سوپ و پاچه گیریای شبای ژوژمان و تحمل وظیفه ی خطیر پاسپارتو کردن آثار و....کنار اومدن و باعث رشد و پیشرفتم شدن، کمال امتنان رو داشته باشم!

با تشکر از خانواده های: فلانی پور. بهمان زاده. کج و کوله. دماغ فینگیلی و کلیه ی عزیزانی که وجودشان، سبب تسلی خاطر بازماندگان است.

ضمنا مجلس زنانه در همان مکان منعقد و سرویس برگشت مهیا می باشد!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 3:7  توسط آذر  | 

خدایا؛ خدای مهربونم، سلام!

دل کوچک و لرزانم، خیلی برات تنگ شده و قلب خسته و بی رمقم، برا ذره ای از مهربونی و رحمتت، بی تابه؛ برای اینکه سرمو بگیری تو بغلت، نوازشم کنی و بهم امید بدی؛ امید به اینکه همه چی درست میشه. که اگه هیشکیو ندارم و اونایی هم که دور و برم هستن، مترسکهای بی روحی بیش نیستن، تو می تونی جای همه رو برام پر کنی و نبود همه چیز رو به قشنگ ترین شکل ممکن، جبران کنی. فقط تویی که می تونی با دستای محکم و مطمئنت، اشکای گرم ترس از آینده رو، از رو صورتم پاک کنی و لبخند رو روی لبام بذاری!

مهربونم! انگار یه فیل رو دلم پا گذاشته بس که دلم گرفته؛ انگار یه عالمه خنزر پنزر رو دلم ریخته بس که دلم غبارآلوده؛ بن بستها، روز به روز، بیشتر می شن و مشکلات، روز به روز، بیشتر خودنمایی می کنن و انرژی و انگیزه ی محدود من، برای خوب زندگی کردن، روز به روز، بیشتر تحلیل می ره!

بدون شک، این تو بودی که من و همسر جان رو آفریدی؛ از روح خودت در کالبدمون دمیدی؛ بهترین استعدادها و توانایی ها و زیباترین احساس ها رو بهمون بخشیدی؛ از بهترین نعماتت سیرابمون کردی؛ در بهترین مقطع زندگی، ما رو بهم رسوندی و.....حالا خیلی دلم می خواد یه بار دیگه، درست تو اوج تکرارها و تاریکیا، نور امیدتو به دلای سیاهمون بتابونی و دستامونو بگیری.....من خسته م ....من خیلی خسته م و حوصله م حسابی سر رفته!

ارادتمند تو: دخترک تنها و ترسو!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:39  توسط آذر  |